من

ستاره ای هستم که دیگر چشم نخواهم زد آفتابگردانی که دیگر به خورشید نگران نخواهم شد آسمان را دیگر نمی نگرم خورشیدی که از آسمان زمین را نخواهم دید اما غروب زیبایی خواهم کرد که همه غروبم را با دست به هم دیگر نشان خواهند داد چنان خون بر کوهها میفشانم که دیگر خونم پاک نشود دیگر کسی جرات فراموشی مرا نخواهد داشت از خونم لاله هایی خواهند رویید که به سرخی ضرب المثل خواهند شد دیگر همه عشق را با من خواهند شناخت دیگر کسی انگ بی عشقی به من نخواهد چسباند اما چه سود دیگر مرا من اینجا نخواهم بود من برای رفتن آمدم و با تمام وجودم حسش می کنم که روزی صدایم خواهند کرد

 

تقدیم به سوخته دلان عاشق

یاور همیشه عمر من تو برو سفر به سلامت غم من مخور که دوریتواسه من شده عادت شعر بی عاطفه من از تو جون گرفته رگ خشک من ازرگ تو خون گرفته اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی برای من که غریبم تو رفیق جون پناهی

یکی درد و یکی درمان پسندد

یکی وصل یارو یکی هجران پسندد

من از درمان ودردو وصل وهجران

پسندم آنچه را جانان پسندد

دوباره عید آمد

قدم نو رسید مبارک دوباره عید دوبار صدای ترقه

دوباره حال و شور ترس از صداها، عید یعنی شکوه ها

را دوبار بر زمین گذاشتن دوباره مثل درختی که تازه

جوانه میزنه با دیدن عید متولدشدن دوباره آرزوی

 یه زندگی خوب دوباره دیدار اقوام بزرگان همسایه ها

بی آنکه دلخوری ها یادمان باشد دوبار صدای خند را

 خواهیم شنید بچه ها کنار حوض خونه مادر بزرگ بازی

 مکنند بیخیال از فردایشان چنان میخندند که گوش فلک

 کر بزرگتر ها همشون جمع شدن دوباره لبخند بر صورت

 زیبای پدر و مادر دیده شدن دوبار دو باجناق کنار هم

 نشستن دوبار دایی فکر خواهر زادهاشدن به آنها

 عیدی دادن دوبار رحمت خدا بر زمین فرو ریختن دوباره

روی باران رادیدن دو باره رویش درختان و علفها

و بلاخره دوباره معنی زندگی را به مدت کوتاه فهمیدن

 و دوباره این افتخار نصیب من شدن که به ایرانی بودنم

افتخار کنم و این عید به همه تبریک بگم ایرانیان عاشقان

 دلشکستگان افتخار آفرینان عیدتان مبارک

 

برگرد...

می خواهم عمرم را
با دست های مهربان تو اندازه بگیرم
برگرد!
باور کن
تقصیر من نبود
من فقط می خواستم
یک دل سیر برای تنهایی هایت گریه کنم
نمی دانستم گریه را دوست نداری
حالا هم هروقت بیایی
عزیز لحظه های تنهایی منی
اگر بیایی
من دلتنگی هایم را بهانه می کنم
تو هم دوری کسانی که دور نیستند
در راهند
رفته اند برای تاریکی هایت
یک اسمان خورشید بیاورند
یادت باشد
من اینجا
کنار همین رویاهای زودگذر
به انتظار امدن تو
خط های سفید جاده را می شمارم .

           

تقدیم به غم پرستان شب عشق

وقت جان کندن من بود نمی دانستم

تیغ بر گردن من بود نمی دانستم

آنچه در حجم پراندوه گلویم پژمرد

آخرین شیون من بود نمی دانستم

تا نمردو بگذارید فریاد کنم

دوست هم دشمن من بود نمی دانستم

از همان خنده که معنای عطوفت می داد

نیتش کشتن من بود نمی دانستم

آنچه من بدرقه دوست می پنداشتم

آتش خرمن من بود نمی دانستم

لحظه وصل من و دوست خدا می داند

وقت جان کندن من بود می دانستم

سكوتت مهربان تا كي؟

وقتي شب ها به جاي من
طلوع مي كني
آن قدر در روشنایی ها
مه آلود مي شوم
كه تمام کاری که در ماه می توانم
این است که
« تمام تو »
تمام تو را
در آغوش می كشم !
لحظه ها هنوز
براي نگه داشتن طولانی تو كوتاه مي شوند
و به زبانی زننده به عبور تظاهر مي كنند
پس من كجاي اين ابر واره ها
پنهان شوم ؟
كه لكه هاي سياهي
که به وسعت زمین
گسترده شده اند
در نقاب ابر
نيم دیگرمرا در کفن
به بند نکشند
و کبوتر زیبای صلح جوی مرا
با جغد تاریکی
به جرم عشق به نور در غار
شکنجه نکنند !
سکوتت ای تنها مهربان تا کی؟؟!!
وقتی که حرف عاشقت تقریبا تمام شده است

ولنتاین مبارک

راهي به من ببخش

دستي به من بده ،

راهي به من ببخش...

و آفتاب کن

که مي خواهم

در چشم هاي تو

شب را زبون تر از هميشه به بينم !

....

وطوفان شوم به سبزه

و بگذارم در باغ

هر چيز ديگر است

دريا نشين شود

...

و دريا

در چشم هاي توباغي چنين شود...

چيزي به من بگو

دستي به من بده

راهي به من ببخش ...