من
ستاره ای هستم که دیگر چشم نخواهم زد آفتابگردانی که دیگر به خورشید نگران نخواهم شد آسمان را دیگر نمی نگرم خورشیدی که از آسمان زمین را نخواهم دید اما غروب زیبایی خواهم کرد که همه غروبم را با دست به هم دیگر نشان خواهند داد چنان خون بر کوهها میفشانم که دیگر خونم پاک نشود دیگر کسی جرات فراموشی مرا نخواهد داشت از خونم لاله هایی خواهند رویید که به سرخی ضرب المثل خواهند شد دیگر همه عشق را با من خواهند شناخت دیگر کسی انگ بی عشقی به من نخواهد چسباند اما چه سود دیگر مرا من اینجا نخواهم بود من برای رفتن آمدم و با تمام وجودم حسش می کنم که روزی صدایم خواهند کرد



