سلام دوستای خوبم خوبید ممنون که هنوز منو از یاد نبردید  راستش این حرفایی است که بعد از جدایی از عشقم نوشتم اما نخواستم ناراحتش کنم واسه همین این نامه رو هیچ وقت بهش ندادم تا این که چند روز پیش که دنبال یه کتاب بودم این نامه رو دیدم پارش کرده بودم زیر تختم انداخته بودمش واسه همین تا جایی که تونستم درستش کردم و ما بقی رو از خودم که یکم یادم مونده بود نوشتم اگه بد بود دیگه ببخشید آخه وقتی اینوتقریبا یه سال پیش مینوشتم واقعا حالم خراب بود

سلام میدانم که بعد از این دیگر با تو تو

 دلم حرف خواهم زد آخه بی وفا خیلی

باهات انس گرفته بودم شبها همش به تو

 فکر میکردم عادت کرده بودم تو را تو

 خواب ببینم تو سپیده دم تو صبح هنگام

 اذان یادت میاد منو واسه نماز بیدار

میکردی یادت میاد بهت میگفتم به

خاطره تو شبا با گوشیم میخوابم گوشیمو

 تو آغوش میگیرم چون همیشه صدای

 قشنگ تو رو واسم میداد حق دارم بعد

 رفتن تو نه تنها گوشیم بلکه خودمم گم

 کنم بهم حق بده نتونم فراموشت کنم در

 دلامو تو شبا با گریه به ماه بگم آخه

میدونی همیشه تو را به ماه تشبیه

می کردم نه به زیبایی بلکه به پاکی

 آخه بی وفا می دونی دلم گرفته

 می دونی الان دارم بی تو از تو

 می نویسم یادت میاد روزهایی

که ناراحت بودم با هام قهر میکردی

 بهم میگفتی حق ندارم غمگین باشم

 حالا چرا منو با این غم دوریت

آشنا کردی مونسم کردی آره من

 بی وفا من بد تو که خوب بودی

 چرا با من این کارو کردی

معشوق زعاشق پرسيد:

به كدام عاشق تري خود يا من؟

و عاشق پاسخ گفت:

از بهر خود مرده ام و از براي تو زنده ام،

نام ونشانم را از كف داده و حضورم تنها به خاطر تو است،

آموخته هايم را از ياد برده و با شناخت تو دانشمند گشته ام،

تمام توانم را از دست داده و از نيروي تو توانمند شده ام،

عاشف خود هستم عاشق تو هستم،

عاشق تو هستم عاشق خود هستم.

 

 

امروز بغض گلویم را میفشارد حال بدی دارم حالم

جز التماس به خدا نیست که ای خدا مرگ مرا برسان

زود تر از آنی که این نوشته را تمام کنم می خواهم

نوشته ام مانند زندگی ام ننوشته تمام شود خدایا  جرات

خود کشی ندارم تو دنیا آدم بدی نبودم دلبری نکردم غم

زیاد دیده ام اما تقصیر هیچ کس به جز خودم نبود تو

این دنیا زیاد شوخی میکردم و میخندیدم تا کسی از حال

بد من خبر دار نشود چیزی ندارم که وصیت کنم و تنها

چیزی که برایتان میگذارم بدن سرد و بی جانم میباشد

و از این دنیا به جز گناهانم چیزی را با خودم نمیبرم کسی

مرا دوست نداشت که بگم سر قبرم گریه نکنید ولی خواهش

میکنم شادی هم نکنید من با کسی کاری نداشتم و اگر بهتون

نگفتم چقدر دوستون دارم بخاطره این بود که تا هر کی

فهمید دوسش دارم منو تنها گذاشت من زیاد تو چشم نبودم

همون کم هم بعد از این نخواهم بود برای قبرم سنگ نذارید

منو دور از چشم به خاک بسپارید بهترین جا برام همون کوهی

هست که در دلامو بهش میگفتم یا اگر اونجا را نتونستید پیدا

کنید جسدم را بسوزانید وبه دست باد بسپارید فقط بهش بگید که

این منم خود باد میداند مرا کجا خاک سپارد با باد رازهایی دارم

می روم از این دنیا نه بخاطر این که جرات زندگی ندارم فقط به

خاطره این که دیگه از دنیا متنفرم

ببخش

امشب عجب حالم خوش است رو ابر ها سیر میکنم ابر ها را با

 تمام وجود حس میکنم اما انگار کسی منتظرم است ناراحت

 میشوم چون به قولم عمل نکرده ام با خودم عهد بسته بودم

کسی را منتظر نگذارم کسی که منتظر گذاشته ام یه فرشته

 است فرشته خوشبختی یا عزراییل از دور دست کسی را می بینم

 انگار همان فرشته است بسوی او شتابان میروم اما هر چه نزدیک

 میشوم انگار خود من است آری او همان من است اما بهش میاد

 فرشته باشه به او میگویم تو همان فرشته ای هستی که منتظرت

 گذاشتم  او با ناراحتی میگوید آن فرشته ای که منتظرش گذاشتی

 الان رو زمین ناراحت از دستت با خدا درد دل میکنه قبل از آن که

 نفرینت کنه برو جلوشو بگیر از دلش در بیار من با این امید برگشتم

 که دوباره دل این فرشته کوچولو را بدست بیارم فرشته من نکنه حتی

با خودت هم از من بد بگی دگیر بودم میبخشی منو به خاطر بد قولیم

اگر عشق نبود

اگر عشق نبود

ازغم خبری نبود اگر عشق نبود

دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود

بی رنگ تر از نقطه موهمی بود

این دایره کبود اگر عشق نبود

از آیینه ها غبار خاموشی را

عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود

در سینه هر سنگ ، دلی در تپش است

از این همه دل چه سود اگر عشق نبود

بی عشق ، دلم جز گرهی کور نبود

دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

از دست تو در این همه سرگردانی

تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود

ماما من می خوام قالب مشکی بمونه

خوب حالا اگه جرات داری مشکی کن تا نشونت بدم

من قالبو مشکی نکردم حودش دوست داشت مشکی بمونه من کمکش کردم

تو برو

 

تو برو

مطمین باش تو برو

ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت به من و سادگیم خندیدی

به من و عشقی پاک

که پر از یاد تو بود

و به این قلب یتیم

که خیال میگفت تا ابد مال تو بود

تو برو تا راحت تر

 تکه های دلم را سر هم کنم

غروب

چه زیباست در ساحل قدم زدن

ناظر بی تابی موجها

وسعت و زیباییش چه دیدنی است

دریا را صدا کردم

دریا ، دریا

گفت: چه می گویی ای بنده خدا

گفتم: تو زیبایی، وسعت داری

گفت: آری!!!

خدای تو این وسعت و زیبایی را امانتم داده

گفتم: آیا آن را به من هدیه می کنی

گفت: ای بنده خدا او خداییست که

وسعتم را در قلب.

و زیباییم را در سیرتت آفریده

دیگر چه می خواهی!!!؟؟؟؟

 

کوه

 

ای کوهها مرا صبح ها به یاد آوریادت آورکه همیشه طلوع را با

 من میدیدی یادت آور که وقتی غم هایم را با تو میگفتم میلرزیدی

 من بودم که صبح ها با صدای گریه تورا بیدار میکردم با اشک

چشمهایم گلهای زیبای تورا هر روز آبیاری میکردم با طلوع خورشید

 از کنارت میرفتم و با غروب کنار تو بودم سر بر سنگ های تو غروب

را مینگریدم اشک در چشمانم جمع میشد و قطره قطره مثل الماس

 از گونه ام بر روی تو میریخت دوست داشتم همیشه کنار تو بمانم 

 وصیت خواهم کرد که مرا در آغوش تو خاک سپارند تا بدانی مرگ،

 سوز عشق مرا کم نخواهد کرد دیگر طلوع و غروب را نخواهم دید

و تنها چیزی که آرامم خواهد کرد این است که در آغوش تو خوابیدم

 آن هم برای همیشه

 

نمی بخشمت

 

نمی بخشمت به خاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی

به خاطر تمام غمهایی که بر صورتم نشاندی

نمی بخشمت به خاطر دلی که برام شکستی

برای احساسی که برام پرپر کردی

نمیبخشمت به خاطر زخم هایی که بر وجودم نشاندی

به خاطر نمکی که بر زخمم گذاردی

و میبخشمت به خاطره عشقی که بر قلبم هک کردی

 

من

ستاره ای هستم که دیگر چشم نخواهم زد آفتابگردانی که دیگر به خورشید نگران نخواهم شد آسمان را دیگر نمی نگرم خورشیدی که از آسمان زمین را نخواهم دید اما غروب زیبایی خواهم کرد که همه غروبم را با دست به هم دیگر نشان خواهند داد چنان خون بر کوهها میفشانم که دیگر خونم پاک نشود دیگر کسی جرات فراموشی مرا نخواهد داشت از خونم لاله هایی خواهند رویید که به سرخی ضرب المثل خواهند شد دیگر همه عشق را با من خواهند شناخت دیگر کسی انگ بی عشقی به من نخواهد چسباند اما چه سود دیگر مرا من اینجا نخواهم بود من برای رفتن آمدم و با تمام وجودم حسش می کنم که روزی صدایم خواهند کرد

 

تقدیم به سوخته دلان عاشق

یاور همیشه عمر من تو برو سفر به سلامت غم من مخور که دوریتواسه من شده عادت شعر بی عاطفه من از تو جون گرفته رگ خشک من ازرگ تو خون گرفته اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی برای من که غریبم تو رفیق جون پناهی

یکی درد و یکی درمان پسندد

یکی وصل یارو یکی هجران پسندد

من از درمان ودردو وصل وهجران

پسندم آنچه را جانان پسندد

دوباره عید آمد

قدم نو رسید مبارک دوباره عید دوبار صدای ترقه

دوباره حال و شور ترس از صداها، عید یعنی شکوه ها

را دوبار بر زمین گذاشتن دوباره مثل درختی که تازه

جوانه میزنه با دیدن عید متولدشدن دوباره آرزوی

 یه زندگی خوب دوباره دیدار اقوام بزرگان همسایه ها

بی آنکه دلخوری ها یادمان باشد دوبار صدای خند را

 خواهیم شنید بچه ها کنار حوض خونه مادر بزرگ بازی

 مکنند بیخیال از فردایشان چنان میخندند که گوش فلک

 کر بزرگتر ها همشون جمع شدن دوباره لبخند بر صورت

 زیبای پدر و مادر دیده شدن دوبار دو باجناق کنار هم

 نشستن دوبار دایی فکر خواهر زادهاشدن به آنها

 عیدی دادن دوبار رحمت خدا بر زمین فرو ریختن دوباره

روی باران رادیدن دو باره رویش درختان و علفها

و بلاخره دوباره معنی زندگی را به مدت کوتاه فهمیدن

 و دوباره این افتخار نصیب من شدن که به ایرانی بودنم

افتخار کنم و این عید به همه تبریک بگم ایرانیان عاشقان

 دلشکستگان افتخار آفرینان عیدتان مبارک

 

برگرد...

می خواهم عمرم را
با دست های مهربان تو اندازه بگیرم
برگرد!
باور کن
تقصیر من نبود
من فقط می خواستم
یک دل سیر برای تنهایی هایت گریه کنم
نمی دانستم گریه را دوست نداری
حالا هم هروقت بیایی
عزیز لحظه های تنهایی منی
اگر بیایی
من دلتنگی هایم را بهانه می کنم
تو هم دوری کسانی که دور نیستند
در راهند
رفته اند برای تاریکی هایت
یک اسمان خورشید بیاورند
یادت باشد
من اینجا
کنار همین رویاهای زودگذر
به انتظار امدن تو
خط های سفید جاده را می شمارم .

           

تقدیم به غم پرستان شب عشق

وقت جان کندن من بود نمی دانستم

تیغ بر گردن من بود نمی دانستم

آنچه در حجم پراندوه گلویم پژمرد

آخرین شیون من بود نمی دانستم

تا نمردو بگذارید فریاد کنم

دوست هم دشمن من بود نمی دانستم

از همان خنده که معنای عطوفت می داد

نیتش کشتن من بود نمی دانستم

آنچه من بدرقه دوست می پنداشتم

آتش خرمن من بود نمی دانستم

لحظه وصل من و دوست خدا می داند

وقت جان کندن من بود می دانستم

سكوتت مهربان تا كي؟

وقتي شب ها به جاي من
طلوع مي كني
آن قدر در روشنایی ها
مه آلود مي شوم
كه تمام کاری که در ماه می توانم
این است که
« تمام تو »
تمام تو را
در آغوش می كشم !
لحظه ها هنوز
براي نگه داشتن طولانی تو كوتاه مي شوند
و به زبانی زننده به عبور تظاهر مي كنند
پس من كجاي اين ابر واره ها
پنهان شوم ؟
كه لكه هاي سياهي
که به وسعت زمین
گسترده شده اند
در نقاب ابر
نيم دیگرمرا در کفن
به بند نکشند
و کبوتر زیبای صلح جوی مرا
با جغد تاریکی
به جرم عشق به نور در غار
شکنجه نکنند !
سکوتت ای تنها مهربان تا کی؟؟!!
وقتی که حرف عاشقت تقریبا تمام شده است

ولنتاین مبارک

راهي به من ببخش

دستي به من بده ،

راهي به من ببخش...

و آفتاب کن

که مي خواهم

در چشم هاي تو

شب را زبون تر از هميشه به بينم !

....

وطوفان شوم به سبزه

و بگذارم در باغ

هر چيز ديگر است

دريا نشين شود

...

و دريا

در چشم هاي توباغي چنين شود...

چيزي به من بگو

دستي به من بده

راهي به من ببخش ...